اشک شمع

همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع/قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز

شب آرامی بود....

می روم در ایوان،تا بپرسم از خود...

زندگی یعنی چی؟؟؟

زندگی،راز بزرگی است که در ما جاریست.....

زندگی،وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند...

زندگی درک همین اکنون است....

زندگی شوق رسیدن به همان...

فردایی است،که نخواهد آمد...

تو نه در دیروزی،ونه در فردایی....

ظرف امروز،پر از بودن توست...

آخرین فرصت همراهی با،امیداست....

زندگی،خاطره دریایی یک قطره،در آرامش رود......

زندگی،باور دریادر اندیشه ماهی،درتنگ.....

زندگی،پنجره ای باز،به دریای وجود....

تا که این پنجره باز است،جهانی با ماست....

در نبندیم به نور،در نبندیم به این آرامش پر مهر نسیم.....

رو به این پنجره،با شوق،سلامی بکنیم....

زندگی شاید آن لبخندی ست ،که دریغش کردیم.....

زندگی زمزمه ی پاک حیات ست،میان دو سکوت.....

من دلم می خواهد.......

قدر این خاطره را دریابیم.........

و راز این است:

گذشته و آینده مرا فریب دادند تا امروزم را ازمن بگیرند،

گذشته با خاطراتش و آینده با وعده هایش.........

مواظب خودت باش،نکند قربانی این فریب ها باشی!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱۸ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ توسط قوی تنها نظرات ()

تو دریای من بودی.....

    ...آغوش بگشا...........

         که می خواهد!این قوی تنها.......

                                               بمیرد...............                    

 

                                

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱٦ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط قوی تنها نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱٤ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط قوی تنها نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱٢ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط قوی تنها نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۸ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط قوی تنها نظرات ()

آموخته ام؛آموخته ام چیزهای کم اهمیت را تشخیص دهم و سپس آنها

را نادیده بگیرم که....

باخت در یک نبرد کوچک را به قصد برد دریک جنگ بپذیرم؛که.....

زندگی را از طبیعت بیاموزم،مثل بید متواضع باشم،چون سرو راست

قامت،مثل صنوبرصبور،مثل بلوط بلند مقاوم،مثل رود روان،مثل خورشید

با سخاوت و مثل ابر با کرامت؛که..........

اگر مایلم پیام عشق را بشنوم،خود نیز بایستی آن را ارسال کنم؛که

ثروتمند کسی نیست که....

به کمترین ها نیاز دارد،بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز

دارد؛که.......

دونفر می توانند باهم به یک نقطه نگاه کنند ولی آن را متفاوت ببینند؛

که کافی نیست فقط دیگران راببخشیم،بلکه گاهی خود را نیز باید

ببخشیم؛

که همه می خواهند روی قله ی کوه زندگی کنند،اما تمام شادی ها

وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستند...

آموخته ام که فقط چند ثانیه طول می کشد تازخم های عمیقی در قلب

کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم،اما سالها طول می کشد تا آن

زخمها را التیام بخشیم...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٧ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط قوی تنها نظرات ()

آدم زمزمه کرد:((خدایا با من حرف بزن))

ومرغ دریای آواز خواند

اما او  آن را نشنید

پس  فریاد زدخدایا با من حرف بزن

رعدی در میان آسمان غرش نمود

اما او به آن گوش نداد

او اطرافش را نگاه کرد و گفت خدایا اجازه بده ببینمت

وستاره ای به روشنی درخشید

اما او آن را ندید

فریاد زد خدایا به من یک معجزه نشان بده

وزندگی متولد شد

اما او هیچ ملاحظه نکرد

پس در یاس و نا امیدی گریست و گفت

خدایا مرا لمس کن اجازه بده تا بدانم آنجا هستی

درنتیجه خدا پایین آمد و او را لمس کرد

اما او پروانه را کنار زد و به راه خود ادامه داد

چرا چون فاقد روح دیدن و شنیدن و لمس کردن بود........

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط قوی تنها نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت