اشک شمع

همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع/قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز

بعضی شبها آنقدر شفاف و زلالم که درونم پیداست و....می توانی

دریایی را که در قلبم جریان دارد....ببینی...وسلولهایی که تو را فریاد می

کنند....دانه دانه بشماری....!

می توانی روی همه ی استخوانهایم گل سرخ بکاری....

می توانی تمامی کهکشان را به تماشا بنشینی و گاهی هم آنقدر

مبهم و گل آلودم که.....هیچ کس با من عکسی به یادگار نمی گیرد و

ماه و ستارگان بی اعتنا....از کنارم رد می

شوند...


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱۸ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط قوی تنها نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت