اشک شمع

همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع/قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم.خدا پرسید:پس تو می خواهی با من

گفت و گو کنی؟

من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.خداوند تبسمی کرد وگفت:وقت من بی نهایت است

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟پرسیدم:چه چیز بشر،شما را سخت

متعجب می سازد؟

خدا پاسخ داد:کودکی شان.این که آنها از کودکی شان خسته می شوندعجله دارند زود

بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند.این که آنها سلامتی

خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند وبعد پولشان را می دهند تا دوباره

سلامتی خود را به دست آورند.

این که با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند و بنابراین نه در حال

زندگی می کنند ونه در آینده.این که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی

میرند و بعد به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.

دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم:به عنوان

یک پدر،می خواهی کدام درسهای زندگی را به فرزندانت بیاموزند؟

او گفت:بیاموزند که آنها بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه

کنند،بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان که

دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام

بخشیم.بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد کسی هست که به

کمترین ها نیاز دارد.

بیاموزند که آدمهایی هستند که دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را

بروز دهند.

بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند اما آن را متفاوت

ببینند،بیاموزند کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند بلکه آنها باید خود را هم

ببخشند.من با خضوع گفتم:ازشما به خاطر این گفت و گو متشکرم.آیا چیز دیگری هست

که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟خداوند لبخند زدوگفت:فقط این که بدانند من اینجا

هستم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٤ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط قوی تنها نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت