اشک شمع

همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع/قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز

پرنده گفت:((چه بویی،چه آفتابی،آه

بهار آمده است

ومن به جستجوی جفت خویش خواهم رفت.))

 

پرنده از لب ایوان

                                   پرید،مثل پیامی پرید ورفت

 

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرص نداشت

پرنده آدم ها را نمی شناخت

پرنده روی هوا

 

وبر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

ولحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

 

پرنده،آه،فقط یک پرنده بود

 

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه ی زر

 راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

 

راز این حلقه که در چهره ی او

این همه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت:

حلقه ی خوشبختی است،حلقه ی زندگی است

 

همه گفتند:مبارک باشد

دختر گفت:دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سال ها رفت و شبی

 

زنی افسرده نظر کرد برآن حلقه ی زر

دید در نقش فروزنده ی او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته،هدر

 

زن پریشان شد و نالید که وای

وای،این حلقه که در چهره ی او

بازهم تابش و رخشندگی است

حلقه ی بردگی و بندگی است...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۳۱ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط قوی تنها نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت