اشک شمع

همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع/قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز

تیک تاک،تیک تاک...صدای گذرعمردقایقدرلحظه های خالی ازشورواشتیاق

وجودم،سکوت اتاقم را درهم می شکند.نگاه ماتم روی عقربه های ساعت

دیواری خشکیده است وساعتهارا برای رسیدن زمانی که آفتاب امید

ازپنجره نگاهم برقلب خسته ام بتابد و وجود سردم را زنده کندپشت

سرمی گذارم.شعله تلخی از حسرت و دلتنگی لحظات گذشته وجودم

را می سوزاند.قطره های اشک روی گونه ام جویباری می سازند و

صدای شکستن بغضم،با صدای ساعت هم اوا می شود.

ازپشت پرده ی اشکهایم تلالو نوری را می بینم که تاریکی اتاقم را

روشنایی بخشیده،ازپنجره به بیرون می نگرم و نگاهم بر قرص ماه که از

پشت ابرهای تیره بیرون امده خیره می ماند.نورمهتاب مانند جریانی

ازامید به قلب تاریکم می تابد وبی اختیار لبخندی بر لبانم نقش می

بندد.

حالا می فهمم که مهم نیست در روز روشن باشی یا شب تاریک،چون

همیشه نور امیدی برای روشن کردن وجودت هست.مهم نیست که

احساس کنی تلخ ترین لحظات زندگی را می گذرانی؛مهم این است که

تلخی الان را به امید شیرینی که می توانی به دست اوری تحمل کنی.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٤ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط قوی تنها نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت