اشک شمع

همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع/قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز

آدم زمزمه کرد:((خدایا با من حرف بزن))

ومرغ دریای آواز خواند

اما او  آن را نشنید

پس  فریاد زدخدایا با من حرف بزن

رعدی در میان آسمان غرش نمود

اما او به آن گوش نداد

او اطرافش را نگاه کرد و گفت خدایا اجازه بده ببینمت

وستاره ای به روشنی درخشید

اما او آن را ندید

فریاد زد خدایا به من یک معجزه نشان بده

وزندگی متولد شد

اما او هیچ ملاحظه نکرد

پس در یاس و نا امیدی گریست و گفت

خدایا مرا لمس کن اجازه بده تا بدانم آنجا هستی

درنتیجه خدا پایین آمد و او را لمس کرد

اما او پروانه را کنار زد و به راه خود ادامه داد

چرا چون فاقد روح دیدن و شنیدن و لمس کردن بود........

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط قوی تنها نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت