اشک شمع

همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع/قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز

آموخته ام؛آموخته ام چیزهای کم اهمیت را تشخیص دهم و سپس آنها

را نادیده بگیرم که....

باخت در یک نبرد کوچک را به قصد برد دریک جنگ بپذیرم؛که.....

زندگی را از طبیعت بیاموزم،مثل بید متواضع باشم،چون سرو راست

قامت،مثل صنوبرصبور،مثل بلوط بلند مقاوم،مثل رود روان،مثل خورشید

با سخاوت و مثل ابر با کرامت؛که..........

اگر مایلم پیام عشق را بشنوم،خود نیز بایستی آن را ارسال کنم؛که

ثروتمند کسی نیست که....

به کمترین ها نیاز دارد،بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز

دارد؛که.......

دونفر می توانند باهم به یک نقطه نگاه کنند ولی آن را متفاوت ببینند؛

که کافی نیست فقط دیگران راببخشیم،بلکه گاهی خود را نیز باید

ببخشیم؛

که همه می خواهند روی قله ی کوه زندگی کنند،اما تمام شادی ها

وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستند...

آموخته ام که فقط چند ثانیه طول می کشد تازخم های عمیقی در قلب

کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم،اما سالها طول می کشد تا آن

زخمها را التیام بخشیم...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٧ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط قوی تنها نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت