اشک شمع

همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع/قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز

مِی!نوش  که عمر جاودانی این است......

خود حاصلت از دور جوانی این است.......

هنگام گل و باده و یاران سر مست............

خوش باش دمی که زندگانی این است.......


منم و شمع و دل سوخته ....

یا رب نظری که....

دگر باره شب آشفته شد و ...باد گرفت....


آن جام بلورین که ....

زِ مِی خندان است....

اشکی است که.....خون دل در او پنهان است.......

گر مِــــــــی!نخوری طعنه مَزن مستــــآن را.....

بنـــــــــیاد مکن تو حیله و دستــــــــآن را......

تو غــــٌــــره بدان مشو که مِــــی،مینخوری......

صد لقمه خوری که مِـــی!غلامست آن را....... 

پروانه صفت چشم به تو دوخته بودم......

ناگه خبر دار شدم.....

سوختـــــــــــــــــــــــــه بودم.......

تکیه کن بر شانه ام......

ای شاخه ی نیلوفرینم تا.....

غم بی تکیه گاهی را....به چشمانت نبینم......

 

پرده بردار ز رُخ.....

چهره گُشا،غم بس است....

عاشق سوخته را....دیدن رویت نفس است.....

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۸ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط قوی تنها نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت