اشک شمع

همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع/قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز

بعضی شبها آنقدر شفاف و زلالم که درونم پیداست و....می توانی

دریایی را که در قلبم جریان دارد....ببینی...وسلولهایی که تو را فریاد می

کنند....دانه دانه بشماری....!

می توانی روی همه ی استخوانهایم گل سرخ بکاری....

می توانی تمامی کهکشان را به تماشا بنشینی و گاهی هم آنقدر

مبهم و گل آلودم که.....هیچ کس با من عکسی به یادگار نمی گیرد و

ماه و ستارگان بی اعتنا....از کنارم رد می

شوند...


من همیشه به تو فکر می کنم....به لحظه هایی که شادمانه در دفتر روزگار ثبت کرده ایم....

به سنجاقکهایی که در باغ زندگانی ما پرواز می کردند...

به شمعهایی که در کنج تنهاییمان....اشک می ریختند...!

به گلهای رازقی و میخکی که...روی دفتر شعرم....می شکفتند......!

من همیشه به خودم فکر میکنم...!به روزهایی که می توانستم از نردبان بالا بروم و....از باغهای بهشت گیلاس بچینم و با آدم و حـوّا احولپرسی کنم.....

به شبهایی که آنقدر بزرگ می شدم که در منظومه شمسی جا نمی گرفتم....! وفرشتگان با دیدنم انگشت حیرت به دهان می گرفتند.....!!!

من همیشه به دیروز فکر می کنم.....به قطاری که بدون من از این ایستگاه حرکتکرد...و از ابرها گذشت و در انتهای آخرین خیابان آفرینش ایستاد......!

به کاغذهای سپیدی که می توانست پر از نام من و تو باشد.....

به پنجره هایی که بدون آنکه تصویر من و تو را در قاب خود داشته باشند....به روبرو حیرهمی شدند........!

من همیشه به فردا فکر میکنم.....به دستهایی که ما را تا بالاترین نقطه ی آسمان میبـَــرَنـد....

به پروانه هایی که روی شانه هایمان می نشینند و از زندگی می گویند.....!

به ابرهایی که بی دریغ خواهند بارید.......!

به درختانی که مهربانانه با ما.....در خیابان قدم خواهند زد.......!!!!!!


 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱۸ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط قوی تنها نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت