پرنده

پرنده گفت:((چه بویی،چه آفتابی،آه

بهار آمده است

ومن به جستجوی جفت خویش خواهم رفت.))

 

پرنده از لب ایوان

                                   پرید،مثل پیامی پرید ورفت

 

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرص نداشت

پرنده آدم ها را نمی شناخت

پرنده روی هوا

 

وبر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

ولحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

 

پرنده،آه،فقط یک پرنده بود

 

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه ی زر

 راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

 

راز این حلقه که در چهره ی او

این همه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت:

حلقه ی خوشبختی است،حلقه ی زندگی است

 

همه گفتند:مبارک باشد

دختر گفت:دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سال ها رفت و شبی

 

زنی افسرده نظر کرد برآن حلقه ی زر

دید در نقش فروزنده ی او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته،هدر

 

زن پریشان شد و نالید که وای

وای،این حلقه که در چهره ی او

بازهم تابش و رخشندگی است

حلقه ی بردگی و بندگی است...

/ 3 نظر / 20 بازدید
ح.ر

سلام وبلاگت خوبه وقت كردي به منم سر بزن اگه خواستي تبادل لينك كنيم.موفق باشي.

ح.ر

دوباره سلامممنون كه به من سر زدي، من لينكت كردم منو با عنوان دفتر شعر لينك كن، ممنون.

seyri

سلام عزیزم وب توام قشنگه مرسی ک بهم سر زدی گلم[ماچ]