پله پله.....تا ملاقات خدا....!!

پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم.... 

با تو رازی دارم !...

اندکی پیشتر اَی ... 

اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !!... 

... زیر چشمی به خدا می نگریست !... 

محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست .... 

نازنینم اَدم!!. ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !!!.. 

یاد من باش ... که بس تنهایم !!....

بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !!... 

به خدا گفت : 

من به اندازه ی .... 

من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه ... 

به اندازه عرش ..نه ....نه ...

من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !!.... 

اَدم ،.. کوله اش را بر داشت ...

خسته و سخت قدم بر می داشت !... 

راهی ظلمت پر شور زمین ...

آه .... بنده غمگین اَدم!... 

در میان لحظه ی جانکاه ، هبوط ... 

 زیر لبهای خدا باز شنید ،... 

نازنینم اَدم !... نه به اندازه ی تنهایی من ... 

نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت !... 

که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!!! 

نازنینم اَدم .... نبری از یادم ؟؟!!!!....


/ 32 نظر / 40 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

سلام. برای چی مگه چه کار شده؟ نمی دونم چرا حوصلم به سر حد اخر رسیده برای همین دوست دارم با یکی در دل کنم.[دلشکسته]

sasa

وای خدا دوستت دارم منم از یادت بردم تو خودتو به یاد من بنداز

کیوان

گاهی بدون بغض و گریه باید قبول کنی فراموش شدی مثل الان من [گل]

sasa

لینکت کردم رفیق

کیوان

از دل نوشته هایم ساده نَگذر؛ به یاد داشته باش؛ این «دل نوشته» ها را؛ یک «دل»، نوشته ...!

yas

خشمگین که میشوی بغض من ترک میخورد . فریاد که میزنی تنهایی من درد میکند . تنهایم که میگذاری سکوت من بیداد میکند . و گاهی هیچ چیزی نمیخواهم جز سکوت . یادت باشد که دلی شکستی .

yas

سلام و عرض ادب با احترام و افتخاردعوتید برای خوانش و نقد مانا باشید[گل]

مهسا

اِلتِمــــــــاس مــــــالِ دیـــــــروز بــــود مـــــــالِ وَقتـــــــی بـــود ڪــــﮧ ســـــــاده بودم اِمــــــــروز میــــــخــــوای بـــِــری ؟؟؟ هیــــــــــــــس !!! فَقَطــ ” خــُـــداحــــــــــافِظـــ-

کیوان

نقش یک درخت خشک را در زندگی بازی میکنم ؛ نمیدانم که باید چشم انتظار بهار باشم یا هیزم شکن پیر …